آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
( اون بالا توی "هر روز نگار" منتظر همه چیز هستم! از تجربه‌ها تا قصه‌ها و بلندی‌ها و پستی‌های زندگی! )

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

۷ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است


پیش‌نوشت اول: فیلم را به دعوت مهدی آن‌هم در معیت یکی از بهترین آدم‌های این چند وقت اخیر، آقا میلاد گل، دیدیم!

پیش‌نوشت دوم: خواندن این خزعبلات به انضمام چند خطی هنرپراکنی ناشیانه، لذت فیلم را از بین نخواهد برد! پس با خیال راحت "نخوانید"!


آسمان‌آبی
۲۶ دی ۹۷ ، ۱۳:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ایستاده‌ایم!

دوشادوش!

آنقدر نزدیک که صدای زیبای نفس‌های شمرده‌شمرده‌ات را با چشم‌هایم می‌شنوم!

خیره‌ای؛ به روبرو!

به قابی از آفتاب!

عکسی از جنس مهتاب!

یک نقشِ رنگارنگِ دیواری!

با رنگ‌هایی مملو از شادی!

و آن‌قدر عمیق در آن‌ها غرق شده‌ای که هیچ دلم نمی‌آید سکوت را بشکنم!


به نگاهت خیره‌ می‌شوم!

حتی پلک هم نمی‌زنی؛ تا مبادا تلؤلؤ زیبای رنگی را از دست بدهی!

اشاره می‌کنی!

خودت را!

دخترکی زیبا، با موهایی بلند، در میان جاده‌ای در دل جنگل!

کمی آن‌طرف‌تر!

دیو‌انه‌ای در بلندای کوه‌ها!

مرا!


تبسمی بر لب‌هایت نقش می‌بندد!

دلم می‌لرزد و هزار بار عاشق‌تر می‌شود!


هنوز خیره، زل زده‌ای!

به رنگ‌ها!

به شادی‌ها!

به روزهای خوبی که انتظار دنیایمان را می‌کشد!


و من هنوز به نگاهت، خیره‌ام!


شاد باش و شاد بمان!

ای زیبا‌ترین دنیای رنگارنگم! 

آسمان‌آبی
۱۵ دی ۹۷ ، ۲۱:۴۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر


آن روزها، یعنی درست همان روزهای روشنی که هیچ‌گاه، در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که روزی باید غصه‌ی تار‌های سپید موی سرم را در کریه‌ترین آینه‌ی زشت‌ترین جای زمین، مزه مزه کنم، درست در همان روزها، همیشه این فکر را نشخوار می‌کردم که یعنی می‌شود که نشود؟!


آسمان‌آبی
۲۵ مهر ۹۷ ، ۰۵:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

حال و هوای بیمارستان را دوست دارم! بوی مرگ می‌دهد! صدای ناله‌های آدم‌های از پیش مرده‌اش، حالم را جا می‌آورد!

اما از این بخشش بیزارم! یک اسم زشت هم برای‌اش انتخاب کرده بود: بخشِ بهشت

آسمان‌آبی
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نام خدا


همیشه فکر می‌کردم گفتن بهتر از نگفتن و نگفتن بهتر از دروغ گفتن است! همیشه خیال می‌کردم آنقدرها قوی هستم تا رازی را، احساسی را، یا حتی لبخندی یا اشکی را برای سال های سال مخفی کنم!

آسمان‌آبی
۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

"عکسی کمتر دیده شده از نویسنده"


هرچقدر در دوره‌ی مهدکودک‌ام خوش‌فرم و ورزشکار بودم و به قولی «غزالِ تیز‌پایی بودم در دشتِ مرو»، در دوران ابتدایی، روند رو به رشد پرخوری‌هایم کار دستم داد؛  فی‌الواقع آنقدر از عرض و طول اضافه کردم که اول شخصیتم (که عده‌ای از روی غرض، شکم می‌نامندش) وارد کلاس می‌شد و بعد خودم تشریف‌فرما می‌شدم!

آسمان‌آبی
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر
خیلی خوب یادمه!
شاید هشت یا ده سال پیش بود که برای اولین بار نوشتن رو شروع کردم!
اولش میخواستم توی یه بلاگ به عنوان یه نویسنده به تیم اضافه بشم ولی تقریبا توی این زمینه شکست خوردم!
آسمان‌آبی
۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر