آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

بیمارستان آسمان - بخش بهشت

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۰۵ ق.ظ

حال و هوای بیمارستان را دوست دارم! بوی مرگ می‌دهد! صدای ناله‌های آدم‌های از پیش مرده‌اش، حالم را جا می‌آورد!

اما از این بخشش بیزارم! یک اسم زشت هم برای‌اش انتخاب کرده بود: بخشِ بهشت

وقتی وارد بخش شدم، تنها، سرخورده، اما با لبخندی به زیباییِ حال‌بهم‌زنِ طلوع، روی تخت سفیدِ سفیدش نشسته بود. اصلا دلش نمی‌خواست. بهشتش را ترک کند. روز آخر بود و موقعِ وداع! همانطور که سر تراشیده‌اش را در میان دو دست کوچکش گرفته بود، زیر لب چیزی می‌گفت. مخاطب بی‌تفاوت‌اش هم حتما من بودم! آدمی از دنیای آدم‌ها! اما او برخلاف من ، سال‌ها بود که به بهشت تعلق داشت.

اوایل جدی‌اش نگرفتم. مثل همیشه. آخر می‌دانی، من کلا آدم جدی‌ای نیستم؛ برای همین هم کسی را جدی نمی‌گیرم! بارها اعتراض کرده بود که این دو تا ربطی به هم ندارند، اما دیگر کار از این حرف‌ها گذشته بود؛ من او را هم جدی نمی‌گرفتم؛ درست مثل همه‌ی آدم‌های این دنیای آدمکی!

...

زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد:

« نه اینکه حالم از تو و دنیایت به هم بخورد؛ نه، اصلا! اما خوب می‌دانی که چشم دیدنتان را هم ندارم! آخر می‌دانی چیست؟! من برای زندگی در گورستان ساخته نشده‌ام! من نمی‌توانم هر روز با صدای زنگِ دل‌گرفته‌ای از جا برخیزم، که سال‌هاست علیه‌ی خروسِ خانه‌ی مادربزرگمان شوریده‌است! من نمی‌توانم همان صبحانه‌ی بی‌مزه‌ای را بخورم که دست‌پختِ بی‌هنرترین آشپزِ گورستان است! آه؛ آن چیزهای آهنی‌تان حرص‌ام را در می‌آورد. هیچ می‌دانی خرِ مش‌حسن از بیکاری دق کرد و مرد؟!

سلام‌های بی‌روحتان حالم را خراب می‌کند! آن احوال‌پرسی‌های نامهربانانه‌تان از هر دهن‌کجی بدتر است! نگاه‌هایتان بوی نفرت می‌دهد. از آن لباس‌های رنگ و رو رفته‌تان نگویم دیگر؛ که همه، رنگ خاکستر گرفته‌اند! اصلا ببینم، چرا همه‌ی رنگ‌هایتان، مایه‌ای از سیاه برده‌اند؟! آبیِ سیاه، سبزِ سیاه، قرمزِ سیاه و حتی، سفیدِ سیاه!

لب‌هایتان دیگر سرخ نیست! سرخ که سهل است؛ حتی به‌سان مردگان، سفید هم نیست! انگار مرگ هم از شما همیشه مردگان، دل بریده‌است! درخت‌هایتان را نگو! همه زنگار گرفته‌اند! سیم‌های برق را هم که از ترس پرداخت نکردنِ حقِ نشستنِ گنجشکک‌های بی‌زبان، چهارتا یکی کرده‌اید! که مبادا چیزی از چرک‌های کف دستتان کم بشود! نان‌هایتان، شاطر‌هایتان، بقال‌هایتان، همه ماتم‌زده‌اند! حتی گلدسته‌های مسجدهایتان هم دیگر نه رنگی از عطر خوش اذان دارند و نه طعمی از صدای چشم‌نوازِ موذن‌زاده‌های اردبیلی! نمی‌دانم سِحرتان چیست که حتی سیاهی شب‌هایتان هم رنگ باخته‌است! دیگر نه ماه می‌تابد، نه ستاره‌ای چشمک می‌زند و نه خبری از ناهید و بهرام و کیوان است! آه از این همه قساوت؛ که چشمِ دلهای بی‌دل‌تان را کور و کر کرده‌است! البته اگر دیگر دلی در کار باشد...

 نه، من دلم در این گورستان می‌گیرد! من آدم مردن نیستم! آن‌ همه چیزهای نو، مفت چنگتان! نخواستم! من را همین بلور لیوان بس! که هر روز، آسمان در آن دل می‌گشاید! من به شاخه‌گلی که عطراش شفا‌بخشِ دوستان‌ام است، بسنده کرده‌ام! من برای زندگی، زاده شده‌ام! مادرم، روح نگارین‌اش را در وجود من دمید و رفت؛ چگونه می‌توانم روح مادرم را در میان شما ناپاکان به صلابه بکشم!؟ چگونه می‌توانم خودم را پیش روی چشمان نابینایتان، قتل‌عام کنم!؟ نه، دنیایت پیش‌کش خودت! »

...

حرف‌هایش تمامی نداشتند! دیگر حوصله‌اش را هم نداشتم! از خطابه‌های بیهوده‌اش بیزار بودم! از آن حالت سرزنده‌اش، حالم به هم می‌خورد! من، برعکس او، عاشق این گورستان‌ام! نمی‌دانم، شاید هم نیستم! اما خوب می‌دانم (!) که برای زندگی، زاده نشدم!

...

به زور از جا بلندش کردم. سخت خودش را روی زمین می‌کوبید تا با من نیاید! تا بهشتش را از او نگیرم! اما نفرتِ ریشه‌دار من، از هر اراده‌ای قوی‌تر بود(!).

...

جمله‌ی آخرش این بود:

« من، مردن در میان زندگان را به زندگی در میان مردگان ترجیح می‌دهم! »

این را گفت و رفت و من برای همیشه، از شرِ زندگی نجات یافتم!


...


پی‌نوشت اول: سطرپاره‌های بالا، خاطره‌ای بود، خیالی، از ملاقاتی افسانه‌ای در بخش سرطانِ (بهشت) بیمارستانی در کنجِ آسمان! در میان زمانه‌ای که روز به روز، تفاوت میان زنده‌بودن و زندگی‌کردن، در آن بیشتر می‌شد!

پی‌نوشت دوم: نمی‌دانم چرا این روزها چندان از ابتلا به سرطان هم بدم نمی‌آید! نمی‌دانم چرا حتما باید مرگ را دوشادوشم بیابم تا زندگی معنا یابد! و چرا اینقدر، یافتن مرگ سخت شده است! انگار هرچه بیشتر به سوی او بدوی، بیشتر از او فاصله می‌گیری! البته، مرگی که خود، عینِ زندگی است! وگرنه مرگ‌های صوری که کار هر روز و هر ساعتمان شده‌است!

پی‌نوشت سوم: من نه در نکوهش مرگ خشت می‌زنم و نه در بزرگداشت آن! تنها هر از چندگاهی یادی از او می‌کنم! چند روز پیش هم اورا در ایستگاهِ اتوبوسی در غربی‌ترین گوشه‌ی آسمان یافتم! حالش خوب بود؛ سلام همه‌مان را رساند!


 

".If you ever see a child fight cancer, it will change your life forever"


۹۷/۰۶/۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۲)

می‌پرسم «می‌دانی این داروها برای چیست؟» می‌گوید: «بله، شیمی‌درمانی، همان که سلول‌های خوب و بد را کن فیکون می‌کنه، دیگر همه اینها را می‌دانند». با طعنه جواب می‌دهد. می‌گویم «می‌دانی سلول‌های بد چیست؟» جواب می‌دهد: «بله، سرطان.

یا من اسمهه دوإ و ذکرها شفأ
خدایا هیچ بیماری روی کره زمین نباشه🙏کاش میتونستم یه پزشک قابل بشم و به همه کمک کنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی