آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

مشقِ شب: یاوه‌سرایی برای جمعی از مردگان

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۷ ق.ظ


به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل! 

برخیزیم که ماحصل این همه دست روی دست گذاشتن‌هایمان، تنها و تنها، ذره ذره پوسیدن روحمان است! 





مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.


سهراب سپهری




تمام این روزهای خوش و ناخوش، با شتاب از پی هم می‌گذرند و ما چون کودکانی چندساله، انگشت به دهان، با چشمانی متعجب، به این شتاب بی‌پایان می‌نگریم! گاه وحشت می‌کنیم، اشک می‌ریزیم و از زمین و زمان به تمام جهان شکایت می‌کنیم! و گاه حیرت می‌کنیم، و در تلاش برای تطبیق ذهن حلزون‌وار خود با ارتعاش تند زمان، مستاصل می‌مانیم، غصه می‌خوریم و آنقدر این چرخه‌ی معیوب را تکرار می‌کنیم که زندگی آن طراوت نداشته‌اش را هم از دست می‌دهد!

به هر نحو، چه آن شویم و چه این، ما بازندگان اصلی قافیه هستیم، مادامی که قلمویی در دست نگرفته‌ایم! و به آنچه از دیرباز به آن مبتلاایم، چنگ نمی‌اندازیم! 

تنهایی‌هامان عذابمان می‌دهد؛ از این همه خستگی، خسته شده‌ایم؛ نگاهمان سالهاست که مرده‌است؛ اما ما، تنها، منفعلانه، به سقف اتاق‌هایمان خیره شده‌ایم، در انتظار ظهور معجزه‌ای برای به ارمغان آوردن منجی‌ای یا شاید چیزی در همین مایه‌ها؛ چرا که ما هنوز با آرزوهامان هم نه آشتی کرده‌ایم، نه سلام و علیکی داریم و نه حتی جنگی!

خلاصه آنکه، ما به ظاهر کامکاران، تنها کرم‌هایی خاکی هستیم که در دل سردترین خاک‌ها، از روشنایی گریزانیم و در این میان تنها و تنها ما مقصریم!

بگذارید بگذرم ازین یاوه‌سرایی‌های دیوانه‌وار در باب امید و امیدواری که نا‌امید، از ناامیدی خود بسی شادمان است که مشکل در چیز دیگری است، در جای دیگری است! 

تنها همین چند بیت از سهراب کافی است برای رساندن آنچه تمام کلماتم را برای القایش بسیج کرده‌ام:


«بهتر آن است که برخیزیم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.» 




پی‌نوشت اول: اولین بار این شعر را در کلاس ایمنی در محضر استاد فرجادیان و برای ایشان خواندم! سوای ازینکه ایشان استادی اهل ادبیات هستند، تبسم همیشگی‌شان، ایشان را تبدیل به فردی دوست‌داشتنی کرده است! و علم به حیات چنین افرادی (که قبلا هم چنین شخصیت شادابی را در استاد مجرد، از اساتید ادبیات دانشکده دیده بودم) گرمی بخش روحی است که در گذر زمان و به هزار و یک دلیل موجه، به خاموشی گراییده است اما هنوز میل به جوشش در درونش نفس می‌کشد!


پی‌نوشت دوم: برداشت‌ها از اشعار سهراب می‌تواند متفاوت باشد و من مانند هر خواننده‌ی دیگری این حق را برای خودم محفوظ میدارم که آنچه را که می‌خوانم، همان‌طور که می‌پسندم (هرچند بسیار سطحی یا بسیار عمیق) برداشت و قضاوت کنم!


پی‌نوشت سوم: بیایید راجع به ترس‌هایمان حرف بزنیم! اگر اینقدر شجاع بودید که به این مهم نزدیک شوید، کافی است از طریق آدرس ایمیل من، یک قرار ملاقات ترتیب دهیم و ساعتی را راجع به ترس‌هایمان صحبت کنیم! چرا که تمام بیچارگی‌مان از نشناختن است و تمام نشناختن‌مان از فرار کردن از واقعیت منشأ می‌گیرد!


پی‌نوشت چهارم: شروع پاییز را هم با قدری تاخیر، تبریک عرض می‌کنم! و برایتان آرزو‌ی عشقی سرشار دارم! :)









۹۷/۰۷/۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۳)

پی‌نوشت اخر ارزو بود یا نفرین؟😕طبق معمول نوشته‌هاتو باید بارها مرور کرد هی برگشت در موقعیت‌های مختلف دوباره مرور کرد 
و این که منم حاضرم درباره ترسام حرف بزنم الان که اینو شنیدم
پاسخ:
سلام
قطعا آرزو هسته  و آرزوی شیرینی هم هست!
ترس‌ها؟! بیشتر فکر کن! اگر باز هم حاضر بودی، منتظر ایمیلت هستم! 
ای ارامش دهنده قلبم
کاش بودی در کنارم
تا کمتر میشد این یاوه سرایی هایم
بی تو در خیالم با تو
عاشق لحظه های با تو
در زمان ناراحتی،در زمان دلتنگی
خودم را با خیال تو آرام میکنم،کاش میدنانستی موضوع را حداقل...
از ناامیدی خوش تر ندیده ام
اما دیگر بس است این حجم سخافت میان خروار اطرافیان
دوست دارم با "او" تا میشود حرف بزنم
راه بروم
رنگی بزند به زندگیم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی