آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

سلاااام، صبح‌ات بخیر! :)

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۶ ق.ظ


آن روزها، یعنی درست همان روزهای روشنی که هیچ‌گاه، در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که روزی باید غصه‌ی تار‌های سپید موی سرم را در کریه‌ترین آینه‌ی زشت‌ترین جای زمین، مزه مزه کنم، درست در همان روزها، همیشه این فکر را نشخوار می‌کردم که یعنی می‌شود که نشود؟!


همیشه به این می‌اندیشید‌م (البته اگر اصلا خیال‌پردازی‌هایم را بتوانی اندیشیدن بنامی) که کی و کجا دست و دلم می‌لرزد!؟ کی می‌شود که من هم بزرگ و بزرگ‌تر شوم!؟ آنقدر بزرگ که موهایم به رنگ دندان‌هایم آراسته شوند! و لبخند‌ام، محو‌ترین سیمای جهان؟! 

آن روزها، یعنی دقیقا همان روزهایی که از شوق عینکی شدن در پوست خود که خوب است، در پوسته‌ی زمین هم نمی‌گنجیدم، درست همان روزی که معلم دوم راهنمایی‌ام گفت که با این عینک چقدر بیشتر شبیه یک پزشک شده‌ام، درست در همان ثانیه‌ها، آنقدر غرق این افکار رنگارنگ بودم که پاک یادم رفت که شاید روزی فرا رسد که حسرت آن روزها را با خود به گور ببرم! پاک یادم رفت که فریم به فریم آن ثانیه‌های ناب زندگی را ثبت کنم! آنقدر عمیق و دقیق که هیچ حافظه‌ی رو به زوالی را یارای نابود کردن آن نباشد!

و اما امروز، امروز که به آن سال‌های هرچند نه چندان دور خیره می‌شوم، تنها یک چیز را در ‌می‌یابم: چقدر دست روزگار، من را از زندگی و زندگی کردن دور انداخته است!

روزگاری جمعه‌ها را به عشق خروس بودن و بیدارکردن اهل خانه برای لقمه‌ای نان و رب‌گوجه، آغاز می‌کردم! کیلومترها رکاب می‌زدم تا شاید آنقدر در افق محو شوم که هیچ دوچشمی مرا به خاطر نیاورد! و آنقدر خوب و سریع ثانیه‌ها را شادابانه میگذراندم که مثل همیشه، نه تنها هیچ تصویری از آن روزهای تلخ و شیرین ثبت نکردم، که امروز تک تک آن‌ها را ذره ذره از خاطر می‌زدایم که غم از دست دادن روزهای خوش، تلخ‌ترین شیرینی دنیاست!

اما امروزه روز، شادی من محصور در میان آدمیانی است که یکی از یکی دل‌مرده‌تر‌اند! آدم‌هایی که سلام شادابانه صبحگاهم را به پای دیوانگی‌ام می‌گذارند و خودشان در کمال حکمت، چهره‌های اخم کرده‌شان را کشان کشان به کلاس درس می‌رسانند! امروز من در میان جمعی‌ محکوم به زندگی‌ام که خود را فاضل می‌دانند اما معنای یک لبخند را نمی‌دانند! مفهوم آسمان را درنمی‌یابند! و عجیب‌تر آنکه رقص ِموزونِ دمِ زیباترین گربه‌ی دانشکده را به سخره می‌گیرند! به درختان می‌خندند و برای چمن‌های مصنوعی دانشکده، هورا می‌کشند! اینان خود را آدم می‌دانند اما از مسمومیت ِ درون‌زایِ خود تغذیه می‌کنند! مسموم‌اند! و تو را نیز به ورطه‌ی هیچ بودن و هیچ پنداشتن می‌کشند! و آنقدر تو را خورد می‌کنند، انرژی‌ات را می‌گیرند و به زمین و زمان خرده می‌گیرند که تو نیز علارغم تمام تلاشت برای خندیدن به روی ماهِ غنچه‌ای نوشکفته، کم کم به کیش آن‌ها می‌گرایی! تا مبادا طنین سلام صبحگاهت، گوش‌های به خواب رفته‌شان را بیدار کند!

حال تو می‌شوی اخموترین فرزند این دانشکده و مفتخر می‌شوی به دریافت لوح زرین بداخلاق‌ترین موجود روی این کره‌ی در حال مرگ! حال آنکه تو خودْ، طراوت بودی؛ اما این همیشه فاضلان، ذره ذره دلت را، مویت را، لبخندت را و تمام هست و نیستت را رنجاندند! آنچنان که تو نیز در انتها به آن‌ها شبیه گشتی؛ تا پاسی از شب که شاید دوستی از دوردست نجوا کند: « یک چیزِ خوب بگو! »

و تو باز دو بال خیالت را باز کنی و سفری را با چند دوست آشنا، از سر بگیری! به سمت سبزترین جاده‌های وطنت؛ که گروهی از همین همیشه سخت‌باوران، برای رسیدن به مرغِ غازمعابِ همسایه، به سادگی هرچه ناتمام‌تر، از آن گذر کرده‌اند یا خیال گذر در سر می‌پرورانند! و تو در راه، کنار جاده، پای آتش، چای گرم می‌نوشی با صدای باد که در گوشت از جریان زندگیِ درخت نجوا می‌کند! و نم باران که گونه‌هایت را آرام آرام خیس می‌کند! و تونل‌های بی انتهای گردنه‌های زیبای مسیر که با فریاد‌های شادمانه‌ی تو، رنگ حیات به خود می‌گیرند! و تو این‌گونه، دلت را باز می‌کنی، تا فراغ‌بال، به ماورای خیال پر کشد و جانی دوباره بگیرد!

اما، اما، حیف و دو صد حیف که این‌ها تنها اوهامی است خیالی و بس لذیذ که طعم گس‌اش تنها برای دقیقه‌ای زیر دندان‌هایت جا خوش خواهد کرد؛ چرا که اکنون که ساعت پنج صبح است و تو هنوز با نجوای سگ‌های خوابگاهت و در سکوت صمیمی سالنی به بزرگی وسعت کتاب‌هایت، به تمام آن روزهای خوش از دست رفته و نیامده فکر می‌کنی، محکومی به سوزاندن خود در اخم پاسبان همیشه گریان دانشکده‌ات؛ چرا که لبخند، در حکمی جهان‌شمول، به نکوهیده‌ترین خطای بشری تشبیه شده است!


و این‌چنین تلخ، می‌بینی، که می‌شود، بشود و شد آنچه نباید! 






مرا ببخش اگر تلخ می‌نویسم! چرا که تو تلخ را می‌پسندی و روزهاست که از شیرینی گریزانی! با اخمت مرا می‌کشی، مرا و تمام تبسمم را!


باشد که رستگار شوید، به سان بچه‌گربه‌های تحصیل‌کرده‌ی عزیزتر از جانم، در همین دانشکده‌ی غم‌زده!


اما من از خندیدن دست نخواهم کشید! حتی اگر به قیمت طرد شدن از دنیای غمباد گرفته‌تان باشد! 



۹۷/۰۷/۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۴)

۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۱:۴۰ کاربرسایت
اما من فکر میکنم اتفاقات و ادم ها زندگی رو میسازن
شاید منظورتون اینه که شما رو از هدف زندگیتون دور کردن
پاسخ:
برداشت، آزاد؛ و فکر کردن از آن هم آزاد تر! 
۰۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۷ کاربرسایت
سلام چرا دست روزگار تو رو از زندگی و زندگی کردن دور انداخته؟ چی باعث این اتفاق شده؟ چطوز باید جلوشو گرفت؟
پاسخ:
سلام :)
اتفاقات و ادم‌هایی که از گوشه و کنار وارد زندگی میشن، کم کم میتونن زندگی رو ازت بگیرن! اینجاست که باید ببینی تا کی و کجا میتونی مقاومت کنی! 
نمیدونم چرا ولی خیلی از ماکه البته باهاتون چندان صمیمی نیستیم ولی شماروتو یونی وظاهربرخوردای اولتون همیشه به بداخلاقی تون میشناسیما=))) 
پاسخ:
سلام :)
سه دلیل داره احتمالا:
اول اینکه شما به من نزدیک نیستین وگرنه با بچه‌ها غالباً خوشیم!
خواستین بیاین سمت جمع دوستانه ما! قطعا بهتون خوش میگذره!
دوم اینکه من توی برخورد رسمی یکمی جدی ام و حق با شماست! البته جدی نه بداخلاق! بیشترش هم به خاطر احترامی هست که به شخص مقابل سعی میکنم بذارم! حالا اینکه اینقدر سو برداشت داره، شاید بطلبه یه فکری به حالش کنم که سوتفاهم ایجاد نشه!
سوم هم اینکه هرچقدر هم تلاش کنی همیشه لبخند روی لبت باشه، بازم هم اتفاقاتی میوفته که اصلا حالتو کن فیکون میکنه و این مسئله واسه من که خیلی نمیتونم احساساتمو مخفی کنم، همیشه دردسر ساز بوده و محکومم کرده به بداخلاقی و عبوس بودن! وگرنه اگه پاش بیوفته، یه عمر میتونم بخندم و بخندونم!

امیدوارم روشن شده باشه که چرا اینقدر بعضا اخمو ام! 
و مرسی بابت نظرتون، عزمم بیشتر جزم شد به تغییر و شاداب‌تر بودن! 
چه عنوان شادی!
پاسخ:
کاش بطنش هم مثل عنوانش میتونست شاد و دلزنده باشه! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی