آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

قدری بگویم‌ات، قدری بماند‌ام!

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ق.ظ

پیش‌نوشت: آنچه مرا به نوشتن دوباره وا‌داشت، جهت‌گیری خاص یکی دو ماه اخیر‌ام است! توگویی اینجا بیشتر از آنکه جایی برای بودن باشد، به جایگاهی برای درد و دل‌های شبانه‌ی من، خواندن‌های بی‌وقفه عده‌ای، کنجکاوی‌های سیری‌ناپذیر بعضی و در نهایت، تکرار بیهوده این چرخه مبدل گشته‌است!


اما مثل روز برایم روشن است که این ره، به ترکستان است!

نه کسی از هر شب غصه خوردن راه به جایی برده و نه هیچ‌گاه هیچ‌کس از کنجکاوی در بطن چیزهایی این‌چنینی و خواند‌هایی بی‌هدف، به جایی رسیده‌است!

پس شاید لازم باشد پیش از آنکه خیلی دیر شود، قدری این درازگویی‌ها را کنترل کرد تا مبادا سوگیری‌ام به گونه‌‌ای رقم بخورد که نه به دل من بنشیند و نه به دل آن‌هایی که قدری عمیق می‌نگرند!




مدادی که چندسالی با شب‌هایم خاطره دارد را از زیباترین جامدادی تمام عمرم که هر بار با آن رنگ بنفش و زمینه‌ی گل‌های بهاری اش دلم را می‌برد، آرام، بیرون می‌آورم. زیپ را قدری آهسته‌تر از همیشه می‌بندم؛ مبادا هم‌اتاقی‌ام را بدخواب کنم! آهنگی پلی می‌کنم. یکی از آن چند صد قطعه پیانو: Lontano اثر Jeroen Van Veen! نام‌ نوازنده به قدر احساسات‌ام نا‌آشناست! آخر هیچ‌گاه رابطه‌ی خوبی با اسم‌ها نداشته‌ام. شاید چون به زبان لبخند، بیشتر از آوای مبهم اسامی اعتقاد دارم! بگذریم... دفتر‌م را باز می‌کنم. اما انگار امشب خبری از واژه‌ها نیست! حتی نام خودم را هم به سختی به یاد می‌آورم! هیچ! انگار مغزم قفل کرده است آن هم درست در شبی که خیال می‌کردم پرام از رگبار واژگان!


صدای نم باران روی پنجره‌ اتاق، توجه‌ام را پرت می‌کند! دفتر را نیمه‌باز رها می‌کنم! به جاده‌ای خیره می‌شوم! در نور چراغی، نظمِ بی‌نظم ِ قطرات باران را به تماشا می‌نشینم. چشم‌هایم را می‌بندم. موسیقی هم چنان پلی می‌شود و من در خیالات غرق می‌شوم!


َسفری دور به جایی بس آشنا! در همین گوشه کنار! سفری به اتاق‌ام در خانه‌ی پدری. من، تابلویی از یک شخصیت بزرگ، پوستری از تیم محبوب، ساعتی خاک‌گرفته به جرم تیک تاک بی‌جا و یک آینه! آینه‌ای غبار گرفته که روزگاری نزدیک‌ترین دوست‌ام بود و امروز دورترین کس به من! صدای مادرم که مرا صدا می‌زند: بیدار شو، صبحانه‌ات آماده است! نان داغ با پنیر! چای با کمی محبت!


با صدایی به خودم می‌آیم؛ بدخواب شده است. انگار زیادی بلندبلند فکر کرده‌ام! می‌پرسد: یعنی فردا هم بارانی است!؟ سوالش را بی‌جواب می‌گذارم! خوابش می‌برد.


دوباره من، پنجره، چراغی در گوشه‌ی خیابان، نم باران و آهنگ ِ موسیقی‌!احساس شادی عجیبی تمام وجودم را فرا می‌گیرد! سراغ دفتر می‌روم؛ آخرین جمله را هم می‌نویسم! در حاشیه متنی که هرگز نوشته‌ نخواهد شد:


«آری، دیگر بس است این همه در جا مردن که راه بادیه رفتن به از نشستن باطل! خودمانیم، انگار گذشتن آنقدر‌ها هم سخت نیست! تنها کافی است بدانی که سهم تو از دنیا چیست! همین...»


دفتر را می‌بندم. خودم را مرور می‌کنم! امشب شفاف‌تر از همیشه می‌اندیشم و چه خوب لمس می‌کنم! شاید پراکنده می‌گویم! شاید بی‌احساس، زشت و ابلهانه قلم میفرسایم اما این است تمام آنچه گفتنی است! ناگفته‌هایم بماند! بماند برای آنکه طالب بیشتر بودن است! طالب نرفتن است! خواهان لمس کردن است! همین و دیگر هیچ!

شب خوش...




پی‌نوشت۱: باید اعتراف کرد که مدتی است آنقدر پراکنده گفته‌ام و نوشته‌ام که خودم را هم گم کرده‌ام! اما این چنین نخواهد ماند!


پی‌نوشت۲: راستی، زندگی هنوز «خوشگلیاشو» داره!  :))



۹۷/۰۸/۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۴)

" بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست        از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی"
کنجکاوی ها و درد و دل ها و امثال این نام ها که برای " حرف ها " ی خود می گذاریم 
نشانه ی " بودن " است 
اما "بودن چه "؟
پاسخ:
شاید نشونه نبودن یه سری چیزا هم باشن البته! 

به نام خدا

" کنجکاوی "  

ما آدم ها چرا کنجکاوی می کتیم ؟

ساده است : 
چون دنبال چیزی می گردیم...

آنچه آرامش بدهد ...  
شاید دلیل کنجکاوی ها : امید " جستن " است

چیزی گم  شده است...
 گم کرده ایم...
چیزی که نا خودآگاه وا می دارد به جست و جو !
یادمان نیست چه بود و چه وقت ، دیگر نبود !
اما هر چه بود اسباب آرامش بود !

شاید به ظاهرش نیاید : اما از کجا معلوم که با گفتن این حرف ها ، دنبال چیزی نیستم (در حال کنجکاوی نیستم ) ؟
یا از کجا معلوم که شما با این  جا نوشتن در حال جست و جوی چیزی !
یا هر کسی در حال خواندن این : در حال ...کنجکاوی خود ! در حال جست و جوی  گم شده ی خود !

اصلا انسان برای چه  با "دیگران "حرف می زند ؟
باید بگویم : چیزی گم کرده است !
گفتند اگر زبانش بدهیم شاید بپرسد .... بجوید !






پاسخ:
شاید کسی بهمان یاد نداده است که جواب هر چیزی در درون خودمون هست نه در زندگی و رفتار های دیگران! هرچی هست همیونجاست!
این پی بردن به اشتباه چیزیه که من دنبالشم که از درست رفتنم بیشتر دوسش دارم
اصن آقاجان زنده باد اشتباه خوب من
به قول شاعر "مقصد من رفتن است با نرسیدن خوش است"
راستی اون ناگفته هاتو بزار برا من
اگه عمری بود
اگه موندم
اگه هوات پاییزی نبود
برام بگو
پاسخ:
:) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی