آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

کتاب: عشق و چیزهای دیگر

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ق.ظ

به نظر من، هرکتابی داستانی نا‌‌نوشته دارد! داستانی که از ثانیه‌ای در گذشته شروع شده است و تا روزها بعد از خواندنش ادامه‌ می‌یابد! داستانی مملو از عشق، شادی، غم، خنده و گریه و بسیاری احساسات قریب دیگر که هر یک در خطی از داستان اصلی کتاب رقم خورده‌اند تا داستان نانوشته‌ی کتاب را روایت کنند!

!زین پس، تا آنجا که دستانم یاری کنند، از کتاب‌ها، قصه‌هاشان و داستان‌های نانوشته‌شان برای‌تان خواهم نوشت

کتاب این هفته:  «عشق و چیز‌های دیگر»



برشی از کتاب:


نقره گفت: «چیزی که ازتون می‌خوام اینه که وقتی مُردم من رو زیر همین درخت خاک کنید. تمام.»

چند لحظه من و مراد هر دو ساکت شدیم.

بعد مراد گفت: «نگران نباش. همین کار رو می‌کنیم.»

اول به نقره و بعد به سرمه نگاه کردم و گفتم: «دیوونه شده‌ید؟»

نقره گفت: «دلم می‌خواد تا ابد زیر همین درخت بخوابم. قول می‌دم مزاحم کسی نباشم.»

سرمه دوباره گفت: «نگران نباش. گفتم که، همین کار رو می‌کنیم.»

گفتم: «من نیستم. این کار درست نیست.» نمی‌دانم چرا این حرف را زدم چون هیچ دلیلی برای درست نبودنش نداشتم. این که کسی بخواهد توی خانه‌ی خودش، توی زمین خودش دفن شود، به کسی چه ربطی دارد؟

نقره گفت: «حرفم تموم شد.»

سرمه گفت: «نه، تموم نشده. خودت هم می‌دونی تموم نشده. من هم می‌دونم. تو بقیه‌اش رو می‌گی یا من بگم؟ منظورم اینه که برای راضی کردن هانی گمونم باید بقیه‌اش رو هم بگی.»

مثل ابله‌ها زل زده بودم به مراد و نقره که به وضوح داشتند درباره‌ی چیزی که از من پنهان کرده بودند، حرف می‌زدند.

نقره از روی تخت بلند شد و رفت طرف اتاقش. گفت: «اگه اینطور فکر می‌کنی، خودت بگو پسر‌جان.»

سرمه رفت سمت زیرزمین. رفتم دنبالش و گفتم: «موضوع چیه؟»

تا توی زیرزمین حرفی نزد. آنجا نشست روی تخت جوجو و دقیقه‌ای به من نگاه کرد. من روی تخت خودم مقابل او نشسته بودم.

گفت: «موضوع مربوط به زنشه، اقدس خانم.» این را که گفت چیزی از روی تخت جوجو برداشت که من ندیدم.

گفتم: «اقدس خانوم؟»

سرمه گفت: «قبل از اون بذار یه راز رو به‌ت بگم. از اون رازها که نه به دلیل مخفی بودن بلکه برعکس، به دلیل نزدیکی و شدت وضوح‌شون هیچوقت دیده نمی‌شن. همونطور که هوا رو نمیشه دید یا پلک‌هارو نمی‌تونیم ببندیم.»

چیزی را که از روی تخت برداشته بود توی مشت فشار داد. همان لحظه ناگهان مثل وقتی که تصویر تلویزیون مغشوش می‌شود، انگار مراد در سه نفر با فاصله‌ی کم تکثیر شد. هرسه روی تخت نشسته بودند و داشتند با من حرف می‌زدند.

سرمه گفت: «این راز رو هفتصد سال پیش یه صوفی گمنام توی نیشابور کشف کرد. این کشف به نظر من از کشف نیوتون مهم‌تره.»

این را که گفت بلافاصله یاد حرف نیمه‌تمام آن شب او در پارک افتادم.

گفت: «اون صوفی بعد چند سال ریاضت فهمید که همه‌ی ما-بی‌استثنا- درست از وقتی که از شکم مادرمون می‌زنیم بیرون، بدون اینکه توی جنگی چیزی شرکت کرده باشیم، شکست خورده‌ایم و آدمی که شکست خورده نباید بیهوده تقلا کنه.»

کمی مکث کرد و ادامه داد: «در واقع منظورش این بود که گرچه دونستن یا ندونستن این موضوع در جلوگیری از این شکست تاثیری نداره، اما دونستن این موضوع باعث میشه از تقلای بی‌فایده دست برداریم. درست مثل کسی که از طبقه‌ی بیستم یه ساختمون پرت شده پایین و داره سقوط می‌کنه. وقتی قراره کسی از طبقه‌ی بیستم یه ساختمون ولو بشه روی آسفالت، دونستن این موضوع هیچ کمکی به زنده موندنش نمی‌کنه اما باعث میشه تا وقت برخورد با آسفالت بیهوده تقلا نکنه.»

من واقعا از حرفاش سر در نمی‌آوردم. چند لحظه به او خیره شدم تا سرمه‌ها بر هم منطبق شدند.

گفتم: «موضوع اقدس چیه؟»

سرمه مشتش را باز کرد و به شی قرمز توی دستش نگاه کرد. فندک جوجو بود. گفت: «اقدس زیر چنار توی حیاط دفن شده و نقره می‌خواد وقتی مُرد کنار اون باشه. سه‌سال پیش خودش زنش رو اونجا دفن کرده.»

فندک را انداخت روی تخت جوجو و بلند شد. گفت: «همین.» و رفت طرف تخت خودش. کمی بعد صدای خفه‌ی گریه‌ای از حیاط آمد و تا خواب 
نرفتم صداش را می‌شنیدم




این کتاب را عزیزی به من هدیه‌ داد! البته نوعی امانتی‌ست که به زودی به دستش خواهم رساند! داستان اما از چند ساعت قبل شروع شده بود! از دلخوری و دعوایی دوستانه که میانه‌مان را شکرآب کرده بود! اما من، مثل همیشه، دلم را به دریا زدم و کنارش نشستم! درست وسط سرما! اما او انگار نه انگار که سوز پاییزی تا مغز استخوانت را می‌سوزاند، حتی کاپشن خوش‌رنگش را هم به من داد! نشستیم، حرف زدیم، حرف زدیم و حرف زدیم! و حسن ختام این کتاب بود!


شاید اگر هیچ وقت دعوایمان نمی‌شد، هیچ وقت من آن کاپشن را روی خودم نمی‌انداختم تا گرم‌تر شوم و هیچ وقت این کتاب را نمی‌خواندم! همین است که می‌گویم هر کتابی، داستانی نا‌نوشته دارد!


از این جا به بعد، شرح موجزی از قصه‌ی کتاب است، شاید خواندن آن، مزه‌ی کتاب را برای‌ات از بین ببرد:

داستان، چیز بی‌ربطی‌است! تقریبا تا انتهای داستان همواره از خودت خواهی پرسید:خب که چی؟

چند قصه‌ی کوتاه در خلال یک شرح طولانی از مسیری که با عشقی در یک نگاه شروع می‌شود و تا مرز جنون پیش‌ می‌رود! و البته، پایانی خوش... هرچند پایان داستان سخت مأیوس‌کننده است اما تا فصل آخر، شیوه داستان‌سرایی در کنار تک و توکی جملات تأمل‌بر‌انگیر، سردی قصه‌ی اصلی را تقریبا محو می‌نماید! شاید تمام بهره‌ی من از این کتاب، چند جمله‌ی خیلی خیلی کوتاه باشد وگرنه خود داستان چیز دندان‌گیری نبود! هرچند آن چند جمله در کنار جذابیت نگارشی‌اش، رنج بی‌محتوایی خاص داستان را کم می‌کند!


کتاب اثری است از «مصطفی مستور»، «نشر چشمه»

خواندن آن چندان توصیه نمی‌شود!





پی‌نوشت اول: بهترین بخش کتاب، دو گربه‌اند به نام‌های فندق و پسته! همین! :)

پی‌نوشت دوم: این کتاب با قصه‌ی عجیب و اندکی خیالی‌اش تمام شد اما داستان نا‌نوشته‌اش به گمانم حالا حالاها ادامه یابد! 

۹۷/۰۹/۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۱)

۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۱:۰۴ مهدی کاواری
خوشحالم که شروع کردی به نوشتن از کتابایی که میخونی
پاسخ:
:)))  جوابتو حضوری بهت میدم! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی