آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

« چهار روایت در باب پزشک‌بودن »

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۷ ب.ظ

« یا نِعمَ الطَبیب »



پیش‌نوشت: تمامی نقل قول‌های زیر را بدون توجه به گوینده آن بخوانید! بدون هرگونه جهت گیری خاص!



روایت نخست


امروز، در یکی از کانال‌های تلگرام، نقل قولی از دکتر سیدمحمد میرهاشمی-از متخصصین چشم‌پزشکی- خواندم به این شرح:


دانش‌آموز که بودم، وقتی جواب سوالی را خوب بلد بودم خیلی دلم می‌خواست از من سوال شود... امروز هم بد هوس کرده‌ام سوال «فرزندت کجاست؟» از منِ پزشک پرسیده شود!

"دو اشک"

دخترم چهار ساله بود که به بیماری سختی مبتلا شد! دارو و درمان اثر نمی‌کرد و هر روز رنجور‌تر می‌شد! به پیشنهاد همکاران متخصص اطفال برای اقدامات تشخیصی و درمانی بیشتر در بیمارستان بستری شد.

نیاز به عکس‌برداری و آزمایشات مختلف داشت! با بیمارستان محل کارم تماس گرفتم و گفتم همه‌ی عمل‌هایم را کنسل و به روز دیگری موکول کنند اما مسوول بخش گفت: اکثر بیماران از راه دور آمده‌اند و کنسل کردن عمل، آنان را به زحمت می‌اندازد!

حق با او بود...

دخترم را به خدا و مادرش سپردم و به او قول دادم بروم و زود برگردم! وارد بیمارستان محل کارم که شدم دیدم تعداد زیادی بیمار هم از راه‌های دور آمده و منتظر من نشسته‌اند، تا همه‌ی آنان را ویزیت کردم و به اتاق عمل رفتم عصر شد! تا پاسی از شب رفته مشغول عمل بودم اما هنوز کلی عمل مانده بود! چشمم در میکروسکوپ عمل بود، فکرم پیش فاطمه‌سادات چهار ساله‌ام! با بخش تماس گرفتم که مابقی عمل‌ها را به فردا موکول کنید؛ مسول بخش گفت: در بین بیماران کودک سه ساله‌ی عراقی است که چندین ساعت NPO است و تحمل گرسنگی مجدد برایش مشکل...

حق با او بود...

کودک را هم عمل کردم! شب از نیمه گذشته بود که اتاق عمل را ترک کردم و یک راست به بیمارستان محل بستری فاطمه‌سادات رفتم. خوابیده بود! همسرم گفت: خیلی منتظرت شد و بهانه گرفت! نیامدی، خوابید! صبح هرچه سعی کردم توجیه‌اش کنم نشد، اشک می‌ریخت و از بد قولی من شکایت می‌کرد! او پدرش را می‌خواست خصوصا در شرایط فعلی‍‌‌اش!

حق با او بود...

برای ویزیت بعد از عمل بیماران دیروز به درمانگاه رفتم! خانمی گریه می‌کرد و به زبان عربی چیزی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم! ترجمه کردند، مادر همان طفل عراقی بود؛ می‌گفت: امروز کودکم بعد از مدت‌ها دید؛ اسباب‌بازی‌اش را دید! و خوشحالی کرد وخندید! می‌گفت و اشک می‌ریخت و دعا می‌کرد! خواستم بگویم برای فاطمه‌ساداتم دعا کن؛ نگفتم؛ نخواستم به اندازه دعا‌خواستنی هم منتی سرش داشته باشم!

مدتها گذشت و من همچنان سرگردان میان این دو اشک: « پزشک باشم یا پدر؟! »

 


روایت دوم


چندی پیش برای بار چندم، مستند «راه غریب» را تماشا کردم! چند بخش از صحبت‌های بچه‌ها عجیب به دلم نشسته است و روزهای زیادی را درگیرشان بوده‌‍ام و هنوز هستم! اما بخشی که شاید به حرف‌های امروز ارتباط داشته باشد، سخنی از دکتر قریب است:

« اگر برای دیگرانی، پزشکی! اگر برای خودتی، پزشک نیستی! »

 

روایت سوم

 


روایت چهارم


درست یادم نیست کِی و کجا این حرف را شنیده‌ام! یکی از دانشجویان شاید بود که راجع به یکی از اساتید بالینشان صحبت می‌کرد و از او نقل می‌کرد که خطاب به دانشجوهای پزشکی می‌گفت:

« دعوتنامه برای‌ات فرستاده بودند که آمدی پزشکی؟! »

( بعدها با تذکر یکی از دوستان متوجه شدم که آن شخص، دوست عزیزم، امیرمحمد قربانی بود که این مطلب را در اینجا نوشته است!)




 پی‌نوشت: نمیخواهم نتیجه‌گیری از این حرف‌ها داشته باشم! اما شاید بد نباشد، یک بار برای همیشه، تکلیفم را با خودم مشخص کنم که با تمام چیزهای که از این رشته میدانستم و امروز می‌دانم و در آینده لمس خواهم کرد، آیا واقعا ارزشش را دارد؟




۹۷/۰۵/۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۴)

سلام! 
کلا من با این "علاقه" مشکل دارم! خودمون بارها دیدیم بچه هایی که با عشق پزشکی اومده بودن دارن جا میزنن! (و تازه ما هنوز اول راهیم!) 
علاقه یه احساسه و احساسات تغییر میکنن. از 10 سال پیش مصمئنا خیلی از عایقمون تغییر کردن. اگه بخوای علاقتو دنبال کنی باید هر چند سال یه بار شغل عوض کنی!
از طرفی علاقه فردا زیر بار هزار جور مسئله دیگه گم میشه... کار ترکیبی از تعهد و کاربلد بودن و رابطه خوب برقرار کردن و مسائلی از این قبیله... 
در مورد بچه هایی هم که میخوان انتخاب رشته کنن و مسیر زندگیشونو مشخص کنن... کسی که با محیط خشک و تئوری مدارس ما بار اومده اصلا چه میدونه علاقش چی هست! اخرشم طبق همون فضای گل و بلبلی که براش ایجاد کردن انتخاب میکنه...
بنظر من رو ارزش های شخص بیشتر میشه حساب کرد تا روی علاقش.
پاسخ:
به نظرم برعکس علایق نقش بسیار کلیدی دارن!
اگه بخوایم صرفا ارزش های ذهنی و تعهد شخصی رو در نظر بگیریم به هر کار و رشته ای قابل تعمیم است! اساسا برای موفقیت در هر کاری به این دوتا نیاز هست اما صرفا شرط لازم هستن نه شرط کافی!
شرط کافی میشه علاقه! چون علاقه میتونه تعهد رو به همراه داشته باشه ولی لزوما تعهد نمیتونه به علاقه منجر بشه!
در باب اینکه علایق تغییر میکنن کاملا حرفتون درسته اما بهتره بپرسیم چرا علایق تغییر میکنن؟! اینکه اینقدر حداقل در باب علایق بعضا باری به جهت هستیم واسه اینه که فکر میکنیم علایق همینجوری خودشون به وجود اومدن و با توکل بر خدا سپردنشون به دست حق باقی میمونن! نه خیر اصلا و ابدا از این خبرا نیست! اگه علایق تغییر میکنن به این علت هست که برای مدت طولانی در بافت فکری- فرهنگی متفاوتی قرار میگیریم مثل حتی داشتن یه دوست متفاوت!
جایی خوندم  « برای موفقیت با افرادی که اهداف مشابه شما دارن همراه بشین!» علاوه بر فضای رقابتی و حالت انگیزشی که این همراهی میتونه واسه فرد به ارمغان بیاره قطعا یکی از ثمراتش تازه نگه داشتن اون علاقه است!
شاید بعضا برای خودمون هم پیش اومده باشه که فراموش میکنیم یه زمانی عاشق یه سری چیزا بودیم! ولی الان یا حسی بهشون نداریم یا حتی متنفریم! چرا؟! چون مدت زیادی در بی‌خبری از اونها به سر میبریم و اصلا یادمون رفته که این همون عشق قدیمیه که به این دلیل و به این دلیل اینقدر دلباخته اش بودم!
وقتی این مسئله رو با وضعیت دانشجوهای پزشکی مقایسه کنیم هم نتیجه مشابهی حاصل میشه! دانشجویی که با تصور ارمان شهر وارد پزشکی میشه اما به دلیل گرفتار شدن توی دام یه سری مشکلاتی که هیچ ایده ای برای حلشون نداره، کم کم یادش میره که این همون پزشکی بوده که دوستش داشته! یادش میره که واسه چی اومده! این ادم هرچقدرم که متعهد باشه بالاخره تا یه جایی تعهد خودش میبینه! وقتی یه رزیدنت نباید بیشتر از روزی 14 ساعت کار کنه، و بعد رزیدت ما 24 ساعت کشیک وایساده، پیش خودش میگه من متعهد ترین آدم دنیا هم که باشم، 24 از سرمم زیاده! پس چی میشه که باعث میشه همچنان با اشتیاق به کارش ادامه بده؟! تعهد؟! به نظر من نه! چون بیشتر از اونچه باید هم کار کرده! فقط و فقط «عشق» به خدمت و درمان هست که میتونه زنده نگهش داره!
در باب سیستم اموزشی و باگ هایی که داره حرفی نیست! اما اینکه یکی در نهایت بخواد تمام مشکلات رو گردن سیستم بندازه، باید بگم کاملا در اشتباهه! درسته سیستم مزخرفه اما وقتی شخصی خودش به این حد از فهم میرسه که سیستم مشکل داره میتونه قید سیستم رو بزنه و خلاف جهت شنا کنه! این کاری هست شدنی که خیلی ها انجامش دادن و میدن! ربطی به سن و سال افراد هم نداره! یه بچه ده ساله هم میتونه به دید امروز یه دانشجوی چکش‌خورده‌ی این سیستم رسیده باشه! پس به نظرم بیشتر باید ببینیم چی شده که با وجود اینکه غالبا معتقدیم سیستم کاری نمیکنه، خودمون هم موضع انفعال داریم و این وسط فقط مینالیم و کمتر به فکر هستیم تا حداقل خودمون کاری کنیم! منکر سختی اش نیستم اما قطعا شدنیه!
چیزی که بین بنی بشر خوشحالی و رضایت به همراه داره, خوشحال کردن بقیست... هرچقدرم که مثه من خودخواه باشی بازم زندگیت بی معنیه تا وقتی که یه کاری واسه دنیا انجام بدی. Martin saligman روانشناس رضایت از کار رو در دو چیز تعریف میکنه: achievement و meaning
واسه من پزشکی meaning رو داره... دومیشم باید تلاش کنم تا تو کارم خوب باشم... و بنظرم اینطوریه که این راه ارزششو پیدا میکنه.
پاسخ:
سلام
بهتون نمیاد آدم خودخواهی باشین اما به هر حال با اینکه با حرفاتون موافقم اما به نظر میرسه صرفا در مورد عده ای جواب میده!
در واقع شما اول باید به این رشته اونقدر علاقه داشته باشی تا سمتش بیای و بعد بشینی سبک سنگین کنی که ادامش بدی یا نه! چون همونطور که هممون میدونیم واقعا از بیرون این رشته خیلی گل و بلبل تر از چیزی هست که در واقغیت تجربه می کنیم!
مخصوصا واسه اون دسته کسایی که تازه سر دوراهی انتخاب رشته قرار گرفتن، اصلا بحث meaningful  بودن یه جورایی قابل درک شاید نباشه! البته صرفا برای گروهی!
سلام .میخاستم یه موضوعی باهاتون در میون بگذارم: من امسال کنکور دارم و عاشق پزشکی هستم(البته نه به دلیل موقعییت شغلی یا درامد بلکه به دلیل حس انسان دوستانه خودم و افکاری که دارم)اما یه مشکل وجود داره من هیچگاه جوری که از خودم انتظار دارم نیستم در واقع یه حس عجیب دارم انگار دو روح در یک بدن.یکی از اون روح ها خیلی عالیه و من دوستش دارم اما اون یکی ضعیف بی دست و پا،نا امید،بی اراده و تنبله که من اینو دوست ندارم اما عجیب اینکه این دو روح در عین و در ثانیه با هم فعالن(حالا من کدومه؟)خیلی این موضوع مانع پیشرفتم شده علی رقم اینکه استعداد فوق العاده ای دارم و این استعداد در حال حیف شدنه و همینطور از یک طرف ترسی منو فرا میگره که خدایی کرده شاید به هدفم نرسم (درضمن من هم از نظر بقیه افکار عجیبی دارم)
پاسخ:
سلام 
اول یه توصیه کارآمد واسه امسالت: سعی کن هدفگذاریت واسه کنکور روی رشته و دانشگاه متمرکز نباشه! بیشتر به فکر یک رتبه ی عالی باش! بعد از کنگور وقت واسه فکر کردن به این چیزا فراوونه!

مسئله ی تو از چند بعد قابل بررسی هست!
اول اینکه شاید صرفا یک توهم از این دو بعدی بودن داری! درواقع خودت دوست داری اون حالت یکمی بد رو نپذیری وگرنه در عمل این دوتا از هم جدا نیستن!
دوم اینکه هیچ کسی کامل نیست! هرکسی ترس های خاص خودشو توی زندگی شخصیش داره ! اما هنر انسان اینه که چجوری ماهیت ترسناک این ها رو بشناسه و بعد برای دور شدن از اونها اقدام کنه!
سوم اینکه اون چیزی که مانع پیشرفتت شده به عقیده ی من تا امروز، ترس از یک سری مسائلی که شاید حتی رفتن به سمتشون واسه پیدا کردن ماهیتشون هم خودش ترسناک باشه، رخوتی که ناشی از اون ترسه و مانع از حرکتت واسه برطرف کردن اون ترس میشه و در نهایت تاسف خوردن های دائمی ات راجع به استعداد هدر رفته ات!

چه بخوای چه نخوای، دنیا همیشه در قبضه انسانهایی بوده و هست و خواهد بود که بیشتر ازون که به استعدادشون متکی باشن، به پشتکارشون متکی هستن پس اگر خدایی نکرده این وسط استعدادی ازت نابود شده مقصر اصلی خودتی نه کس دیگه ای!
نکته ی مهم دیگه ای که لازم میدونم بگم اینه که هر تفاوتی هم ارزشمند نیست! مثلا یه صندلی شکسته وسط کلی صندلی سالم هم متفاوت محسوب میشه اما ارزشی نداره! پس خیلی به این دلخوش نباش شاید داری واقعا اشتباه فکر میکنی!

و اما توصیه من بهت واسه اینکه چیکار کنی:
یه ساعتی رو مشخص کن و بشین با خودت خلوت کن! ترس هایی که فکر میکنی توی زندگی اذیتت میکنن رو بنویس روی کاغذ! تاکید میکنم که حتما بنویسشون!
یعنی بشین ببین چجوری میتونی از مواجهه باهاشون فرار کنی و تمام راه های ممکن رو بررسی کن!
و توی قدم اخر، خودتو ملزم کن به اجرا کردن برنامه هایی که فکر کردی بهترین کاره!
مثلا شاید برای یک دانش آموز ، عدم قبولی در کنکور یک ترس بزرگ باشه! راه فرار از شکست، طبعا تلاش برای پیروزی از طریق مطالعه است! حالا شروع کن به مظالعه کردن!

جایی خوندم: همیشه اقدام کردن بهتر از کاری نکردن است حتی اگر به شکست منتهی شود چرا که دست روی دست گذاشتن خودش استرس زا هست!

موفق باشی!
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۸ امیرمحمد قربانی
علیرضای عزیز

واقعا خوشحال‌ام که نوشتن را شروع کرده‌ای. امیدوارم که هم من و هم تو، بیشتر بنویسیم.

خوشحالم که با این موضوع دست و پنجه نرم می‌کنی. البته بهتر هست بگم که نرم می‌کنیم. 
پاسخ:
ممنونم امیر جون
قطعا اشنایی با تو نقطه عطفی بوده واسه من و ازین بابت خیلی خیلی خوشحالم!
شاد باشی مثل همیشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی