آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

خداحافظی در اوج!

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۱ ب.ظ

"عکسی کمتر دیده شده از نویسنده"


هرچقدر در دوره‌ی مهدکودک‌ام خوش‌فرم و ورزشکار بودم و به قولی «غزالِ تیز‌پایی بودم در دشتِ مرو»، در دوران ابتدایی، روند رو به رشد پرخوری‌هایم کار دستم داد؛  فی‌الواقع آنقدر از عرض و طول اضافه کردم که اول شخصیتم (که عده‌ای از روی غرض، شکم می‌نامندش) وارد کلاس می‌شد و بعد خودم تشریف‌فرما می‌شدم!

به مثابه چیزی بودم در حد یک side by side چهار درِ زیبایِ سفید‌یخچالی با توده‌ای عظیم از لیپیدِ اضافه! اما مگر می‌شد آن غزال تیزپا را از پا انداخت!

دیگر، البته، رفقای گرمابه و گلستان، غزال صدایم نمی‌کردند! یک چیزی بود در مایه‌های گرازی، گوزنی، چیزی، درست یادم نیست ولی مطمئنم که با «گاف» شروع می‌شد!

با همه‌ی این اوصاف، باز هم فوتبال، رکن اساسی زندگی من بود! تقریبا هر روز هفته را با یک توپی چیزی به مدرسه می‌رفتم! هرچند گاهی ناظم خوش‌برخوردمان توپ را به نفع اموال مدرسه مصادره می‌کرد اما من کوتاه نمی‌آمدم و دوباره یک توپِ نو و روز از نو!


اما نقطه‌ی عطف زندگی فوتبالی من از تابستان 89 شروع شد؛ جایی که سرمست از تمام شدن اول راهنمایی، خبطی کردم سخت عجیب و بیست کیلویی کم کردم تا حتی دیگر خودم، خودم را در هیچ آینه‌ای تشخیص ندهم!

خدا پدرش را بیامرزد، شُکری را می‌گویم! مربی‍مان! مردی ریز جثه اما سخت! با هفته‌ای پنج نوبت تمرینِ صبح، ظهر، شب! خلاصه بگویم: «پیرمان را درآورد»!

یک مشت بچه بودیم فقط! به قول خودشان، نونهالانِ نوشکفته‌ای که آینده‌ی این مرز و بوم بودیم! هرچند الان اندکی ریزه میزه‌ام اما آن وقت‌ها نسبت به سن‌ام، قد وقواره‌ای رشید داشتم فلذا در پستی بازی می‌کردم که خودشان دفاع می‌نامیدنداش!یک راست‌پایِ دفاع‌چپ‌زن!

خودش فیلمی بود! بازیکنی خشن که در سه بازی رسمی دو کارتِ زرد گرفت و بازی سوم محروم بود! اهل دعوا و داد و بیداد! با سابقه‌ی کتک‌کاری! لجام‌گسیخته اما به ادعایِ کذب(!) مربی، با استعداد و خوش‌آتیه!


خلاصه، دوسالی را خیلی سفت و سخت بازی کردم تا رسیدیم به دبیرستان! یک ماه مانده بود به تست ذوب‌آهن که روزی ابری، از آن روزهایی که هوای همه‌جای زمین سخت گرفته بود، مربی را به کناری کشیدم، پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم:

«ببین مربی، می‌دانم به من باور داری ولی شاید آینده‌ی من در مسیری دیگر است»!

و دیگر هرگز به تمریناتِ تیم نرفتم! و یک راست آمدم خدمت شما! (البته ناگفته نماند که خبط دیگری بود بس بزرگ و شاید مثل چی(!) پشیمان باشم!)

 

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم:


« از دست دادن و گذشتن از عشقم را از همان 12-13 سالگی تمرین کرده‌ام! وقتی کفش‌هایم را به قول معروف، آویختم و غزل خداحافظی را با توپ، خواندم! و این روزها تنها وقتی دلم از همه‌ی زمان و زمین می‌گیرد، بی‌اختیار، بند کفشهایم را محکم می‌کنم و تمام شب را می‌دوم! این روزها تنها همین زمین و توپی که گذر سال‌ها دیگر تخم‌مرغی‌اش کرده، دوای تمام دلتنگی‌هایم است! درمانی که در کار نیست، تنها فراموشیِ محض است!

و حالا بعد از سال‌ها، آرزو می‌کنم کاش و فقط ای کاش برگردم به همان روزهای خوش! همان موقع‌ها که 4-5 ساعتی بی‌مهابا می‌دویدم و باز هم می‌دویدم!»


حسرت چیز بدی است...

نمی‌خواستم اینگونه تمام شود... اما شد...

۹۷/۰۵/۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۲)

خیلی غمگین بود ..... 
خیلی زیاد 
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۹ مهدی کاواری
میدانم که مدت هاست ایام به کام نیست برادر
میدانم هر چه زدی به در بسته خورد
میدانم درد عشق را وقتی بگوید من هم...
همه را میدانم
حتی این را که تازیانه درد بر ستون فقرات این ملالتی که اسمش را گذاشتیم زندگی آنقدر فرود آمده که دیگر سر شده است
اما به قول خودت زندگی به این سختی ها هم نیست
شاید زندگی لذتی باشد که آن پیرمرد کولی حوالی سینما سعدی وقت خوردن سوسیس تتم مرغ میبرد
همینقدر ساده
همین قدر روان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی