آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

جهنمی، بهشت‌سیرت!

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ب.ظ

شاید خودش به خودی خود سه حرف بیشتر نداشته باشد اما دنیایی است!

دنیایی که نه ابتدایش بر کسی عیان است و نه انتهایش!

در باب ماهیتش، حرف و حدیث بسیار است؛ عده‌ای اساس آفرینش‌اش می‌دانند و گروهی، یگانه گوهرِ هستی!

اما هرچه که هست، عجیب چیزی است!

می‎گفتم؛ سه حرف بیشتر ندارد:

نخست، «عین» است! مثل عینیت؛ مثل عین(به معنای چشم!)

اصلا دیده شده که فرد مبتلا، چشمانش کور می‌شود اما به عینیت می‌رسد! نمی‌دانم که بود اما می‌گفت: «ع»ِ ابتدایش همه عینیت است و بس! دنبال بیش از این مباش!


دومین‌اش، «شین» است! البته نه از آن «ش»های بدقوراه‌ی زشت‌صورت، نه! یک شین با سه نقطه الماس و خمی به زیبایی ابروانش!

این که چرا شین؟! کسی درست نمی‌داند اما در نسخه‌ای قدیمی از ناصر‌خسرو، آن را به شمس نسبت داده‌اند! به راستی که خورشید بودن برازنده‌ی آن قد و قواره است!


و اما حرف سوم، «قاف» است! «ق» کلاً همین است یعنی، قاف است! همان کوهِ قاف که می‌گویند! آرمان‌کوهی در دلِ دشت‌های ناهموار که اگر توفیق داشتی و فتحش کردی، دیگر تمام دنیا زیر پاهایت، به تو لبخند خواهد زد!


آری، نامش «عشق» است!

شاید خودش سه حرف بیشتر نداشته باشد اما دنیایی است!

دنیایی است ماورای تصورِ همه‌ی ما! دنیایی است سوای جهان، برزخ و آخرت!

جهنمی است بهشت‌سیرت که حالتی میان رنجِ دنیا دارد و واماندگیِ برزخ!

« به راستی که چه زیبا نامی است: عینیت، خورشید، قاف »!


 خود دنیایی از معانی است!

آری، نامش «عشق» است!

۹۷/۰۵/۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۹)

۱۲ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۳ ملکه مهربونی
مرسی بابت راهنمایی 
سعی میکنم یه داستان با اون معیار هایی که گفتید بنویسم و دوباره اینجا خلاصه داستانمو بذارم
پاسخ:
خواهش میکنم! اگه واسه نوشتن قصد جدی دارین، سعی کنین یکم اکادمیک تر به داستان‌نویسی نگاه کنید و اطلاعات اکادمیک داشته باشین!
موفق باشین! 
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۲۲ ملکه مهربونی
خلاصه یکی از داستان هایی که نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

 قصه از اونجایی شروع میشه که فریا(feria)دختر یکی از افراد دربار شاه در مسابقات تیراندازی مخصوص افراد قلمرو پادشاه شرکت میکنه و با یکه تاز تیر اندازی به نام اریک(erik)آشنا میشه و نامه ای به اریک میفرسته که اورا در تیراندازی آموزش دهد اما اریک به دلیل اینکه مورد اعتماد پادشاه بود و حفاظت پادشاه را بعهده داشت مجبور بود به همراه شاه به سفری طولانی برود و علی رقم خواسته ی قلبی اش درخواست فریا را رد کرد.فریا به مرور زمان عاشق اریک شد و اریک کمی وسوسه اما آن دو هیچگاه از خس یکدیگر با خبر نشدند تا اینکه روز مسابقه فرا رسید و فریا نفر اول مسابقه شد و توانست یکی از افراد محبوب پادشاه شود به طوری که مقامی در حد مقام اریک بدست آورد.فریا هنگامی که از قدرت و جایگاه خودش مطمئن شد بعد از سال ها انتظار در روزی بارانی در باغ قصر به دیدار اریک رفت غافل از اینکه اریک هم به دیدار او می آمذ به هم برخورد کردند و هردو یک جمله را همزمان باهم گفتند:«میخاستم بگویم که من.....»و بالاخره به هم رسیدند
پاسخ:
این که می نویسی چیز خیلی خیلی خوبیبه
من در جایگاهی نیستم که بخوام راجع به کارت یه نظر کارشناسی شده بدم اما به عنوان یه خواننده داستان های مختلف، ترجیح میدم اگر نویسنده ی ایرانی قصد نوشتن یک داستان رو داره، اون رو توی فضای فکری ایران و بر اساس فرهنگ ایران و با جملات و اسامی فارسی و به زبان فارسی بنویسه!
و اگر یک نویسنده ایرانی قصد داره داستانی بنویسه که بیشتر با فرهنگ مغرب زمین سازگاری داره و توی تم داستان نویسی اروپایی میگنجه، اول تا میتونه با فرهنگ واقعی اون ور آشنا بشه و صرفا برداشت از جهان غرب محدود به چهار تا کتاب ترجمه شده یا یه مشت فیلم هالیوودی و اخبار صدا و سیما نباشه!و بعد که شروع کرد به نوشتن، حتی ترجیح من به عنوان یه خوانده بر اینه که اون داستان ، حتی به زبان انگلیسی یا فرانسوی که داستان توی همون فرهنگ زبانی شکل میگیره نوشته بشه!

خب طبعا این ایده‌آلی هست که من مد نظر دارم و در واقعیت چیز متفاوتی رو تجربه میکنیم! اما حتی اگه نشه بهش رسید، میشه بهش نزدیک شد! چون به عقیده من داستانی موفق خواهد بود که از بطن یک جامعه بیرون بیاد و برای همون جامعه ملموس باشه!
واقعا ازتون خیلی ممنونم و اصلا پرت و پلا نیست و من با جون و دل حرفتون رو میپذیرم چون خودمم به یه دوراهی رسیده بودم و الان تصمیم میگیرم کنار بذارمش🌸🌷متشکرم از راهنماییتون
خیلی دوستش دارم و وقتی عکسشو میبینم یا یکی از داستاناشو میخونم(داستان مینویسه)فقط میخندم و شوقشو دارم ولی سریع میزنم زیر گریه:( و میترسم این موضوع منو ضعیف و ضعیف تر کنه ...
مرسی از راهنماییاتون اگه میشه دراین مورد راهنماییم کنید!؟🙏🌸
پاسخ:

شاید قبول این حرف یکم سخت باشه و بگی دارم پرت و پلا میگم اما:


بهتر اینه که بذاریش کنار! به زندگی شخصیت بچسبی و به ورژن بهتری از خودت تبدیل بشی! سن الانت با تفکراتی که توی سرته، سن مناسب عشق و عاشقی و این جور چیزا نیست! یک تصمیم عاقلانه بگیر!


اگر قرار باشه اتفاقی بیوفته، خودش میوفته چه تو بخوای چه تونخوای! عجله نکن! زندگی جریان داره!

و یادت باشه، out of sight, out of mind

خیلی ممنونم🙏
دخترم و ۱۸سالمه و از لحاظ خانواده،خانواده ی حساسی دارم اما خیلی پشتم هستن و هوامو دارن و همیشه بیشتر عشقم از روی منطق اتفاق میفته ولی به همراهش احساساتمم درگیر میشه اما اولا  میترستم که شاید الان تو این سن فکر میکنم همه چیز درسته و دوما دختر در جامعه ما خیلی زشت میدونن که پا پیش بذاره،اما من فک میکنم اینجور ادمی نباشه(که البته شاید فکرم به خاطر عشقی که دارم باشه و اشتباه از آب دراد)
سلام من عاشق یکی هستم که حتی منو نمیشناسه و من تا اخر عمرم نمیرم بهش بگم و سپردم به خدا تا مارو بهم برسونه و الان دقیقا نمیدونم کجاس(چون میدونم خونشون عوض شده) و حتی دنبالش نرفتم پیداش کنم چون میترسم که اون نسبت به من همچین حسی نداشته باشه یا اینکه شرم دارم ...حس خیلی بد و هم خیلی خوبی دارم قلبم از شنیدن صداش میلرزه :| به نظرتون چ کار کنم؟
پاسخ:
سلام :)
اینکه چیکار کنی یا نکنی یک چیزی هست که فقط و فقط خودت باید در نهایت تصمیم بگیری چون چه خوب از آب در بیاد چه بد، فقط و فقط تو مسوول اون تصمیم هستی و همه‌ی آدمایی که امروز و موقع گرفتن اون تصمیم بهت امر ونهی میکنن یا پیشنهادی میدن یا از در دوستی نصیحتی نثارت میکنن، دقیقا موقعی که باید با عواقب اصلی تصمیمت روبرو بشی (صرف نظر از اینکه چی باشه- چه خوب چه بد) همشون دورتو خالی میکنن و همه چیزو گردن «تو» میندازن!

اما این واقعیت بعضا تلخ اصلا به معنای یک دندگی ومشورت نکردن نیست! امیدوارم تفاوت این دوتا رو خوب متوجه بشی!

اما اگه پیشنهاد منو بخوای بدونی! باید بگم که نمیدونم دقیقا بهت چی بگم! چون نه میدونم پسری یا دختر و نه سنتو میدون و نه اینکه چجور خانواده ای داری!

اما به طور کلی باید بهت بگم که تصمیمی بگیر که چهار پنج سال بعد از گرفتن اون تصمیم، درست موقعی ک سطح هورمونات فروکش کرده و چشمات به روی یه سری حقائق زندگی و شخص مورد نظرت باز شده، پشیمون نشی و اینقدر اون شخص خوبی داشته باشه که روی تموم کاستی هاش چشم بپوشی و عاشقانه دوستش داشته باشی!

باید یادبگیری که عاقلانه، عاشق بشی!
راستی یادت باشه دنیا واسه ادمایی هست که خطر میکنن! آدمهای ترسو هیچ جایی در تاریخ ندارن! 
 
موفق باشی عزیزم:)
در اون موارد اولی که گفتید حتما بیشتر فکر می کنم چون در حال حاضر تا حد زیادی احتمال میدم دو چیزن 
اما پاراگراف آخر : عشق ، الزاما شکست دهنده نیست ، اما شانس شکست رو بالا می بره ، چون خطرناکه ، مطمئنم خطرناکه !!!

پاسخ:
یکم ببخشید به خاطر تاخیر ایجاد شده!

اما در باب عشق که شما می‌گید خطر ناکه! یه سوال دارم، چی خطرناک نیست؟
چه تضمینی وجود داره که موقع رد شدن از خیابون یه اتوموبیل زیرمون نگیره؟
و اینکه حالا که خطرناکه، پس نباید عاشق شد؟

البته امیدوارم اینو متوجه شده باشین که سر دخالت عقل در عشق موضع مخالف شما رو نگرفتم! منم قائل بهش هستم اما شاید اختلاف اصلی عقیده من و شما سر این باشه که این دخالت عقل در کار عشق تا کجاست و حد و اندازه‌اش باید چقدر باشه؟
عشق و دوست داشتن ، طبق چیزی که من می دونم هر دو ،جزء انواع علاقه هستند ، 
تفاوت های جالبی هم بین حرف های بزرگان درمورد این دو هست :
مثلا دکتر حسابی میگن: عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در گذر زمان ، و این اساسی ترین تفاوت بین این دوست !
همین جا مشخص میشه که اصلا اساس شکل گیری این دو متفاوت هست 
علاوه بر دکتر شریعتی و دکتر حسابی ، نادر ابراهیمی هم بین عشق و دوست داشتن تفاوت قائل شده 
فکر می کنم عشق کورکورانه اتفاقا خیلی رایج هست ، افراد زیادی هستند که بدون این که با هم تناسبی داشته باشند ادعای علاقه مندی می کنند چون فکر شون رو سرکوب می کنند و نمی خوان حقیقت رو ببینند ، تهش هم با هم به مشکل بر می خورند چون  جرات ادامه دادن به عشق رو ندارن !
عشق تا حدی به دلیل منع فکر ، خطرناکه !
بعضی ها مفهوم قدیمی تر عشق رو زیر سوال می برن و میگن این مال تو قصه هاست و افسانه است و .... اما اونچه که گذشتگان ما از مفهوم عشق نوشتند ذات عشق هست و ذات هر چیزی قابل تغییر نیست ...
اخیرا گاهی من هم به شک می افتم که این دو احتمالا بازی کلمات هستند اما از طرفی دلایل محکمی که برای تفاوت بینشون میدونم ، پذیرفتن این رو به عنوان بازی مشکل می کنه
به هر حال دو نکته برای آسایش از این نفهمیدنی ها در نظر میگیرم : 
" عشق آمدنی بود نه آموختنی " 
"تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول     وآخر سوخت جانم ، در کسب این فضائل"

جالبه بهتون بگم پیامبر در حدیثی عشق رو " بلا  " دونستن و راه رهایی از این بلا رو اگه درست یادم باشه " پاکدامنی"  فرمودند یا " کنترل نگاه "  !  درست یادم نیست ) 
  وقتی احادیث ، نوشته ها قرن های قبل و نویسنده های معاصر تو تصورات خودم رو کنار هم میذارم حقیقتا خودمم یکم گیج میشم !  اما بازم میرم سراغ همون دوبیت !




پاسخ:
:))) نمیشه گفت چون حالا دو سه نفر راجع به چیزی نظری دادن که با تم فکری من یا شما، همخوانی داره، پس حرف حق زدن! اصلا اینجوری نیست!
من بازم سر حرفم هستم! تفکیک بین عشق و دوست داشتن کار بیهوده ای هست! این دوتا در ذات یکی هستن! صرفا شاید بشه گفت که دو روی یک سکه هستن فلذا در همون حد هم باهم تفاوت دارن! بیشتر به مرحله‌ای بودن عشق معتقد ام! تا اینکه این یه چیز فضایی هست و اون یه چیز فضایی دیگه!
ضمنا، به همون تعدادی که هرکسی میتونه مثال بیاره از شکست عشق(حتی به شدت درنگاه اولش)، من میتونم نمونه بیارم از مواردی که به موفقیت و سرانجام خوبی رسیدن! فلذا وحی منزل نیست! 
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۸ حوریا سادات صالحی
سلام . چند روز پیش یک قسمت هایی از کتاب سوانح امام محمد غزالی  که در باب عشق هست رو می خوندم که نظرم رو خیلی درباره ی این تنها چیزی که فکر می کردم راه نجات انسان هست عوض کرد ! 
هنوز به سبب گستردگیش ایده های مشخصی دربارش ندارم اما تا جایی که می دونم به نظرم عشق خیلی غیر منطقی ، غیر منصفانه و غیر عاقلانه است ... تازه " تقابل عقل و عشق "رو می فهمم ، و اینکه "عشق خطرناک است"
و اینکه دکتر شریعتی دوست داشتن رو از عشق برتر می دونست !
عشق یک ورطه است ... بدون فکر ! ! !  نابینایی حقیقت ! چرا واقعا چرا تن دادن به چیزی به این خطرناکی !
عشق فقط در شرایطی خوبه که اون چه که مورد عشق ورزیدن واقع میشه "مطلقا نیک" باشه ! 
"مطلقا نیک"  ،خداست ، اما  خود خدا هم بهت میگه فکر کن !
خطبه 109 نهج البلاغه نظر امام علی درباره عشق واقعا منطقی هست 

به نظرم " وحدت عقل و دل " دنیای زیباتری رو رقم می زنه!
پاسخ:
تمام این چیزایی که میگید در شرایط خاصی درسته و اصلا عام نیست! که اگر بود، اساس نعمت بودن عشق به‌غیر و دوست داشتن دیگران و اینکه این دنیا برای استفاده ی ادمی افریده شده، همه زیر سوال میره!
دیدگاهی که مطرح کردین، صرفا یه دیدگاه افراطی هست که اگه کسی دچارش بشه، طبعا همین کوری و کری که میگید هم دچارش میشه!
و یه چیز دیگه اینکه هرچند دکترشریعتی ادم فرهیخته ای هست اما به نظر من این تفکیک بین عشق و دوست داشتن صرفا یه بازی بیهوده با کلماته! شاید یه درجه بندی و مرحله مرحله دونستن عشق تعبیر قشنگ تری باشه و حتی با واقعیت تناسب بیشتری داشته باشه چون به عینه دیدم که چطور علاقه دو نفر به هم کم کم عمق پیدا میکنه فلذا دو قطبی دونستن این قضیه به دو شکل عشق و دوست‌داشتن چندان به دل من حداقل نمیشینه! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی