آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

جایی برای بودن! لحظه‌ای برای زندگی!

آسمانِ آبی

سلام
خوش اومدین :)
به قول یکی از دوستان، باید نوشت، نوشت از روزها، از ساعتها، از درد ها، از لبخندها!
مینویسم و خوش‌حال میشم اگه بنویسید!
از هرچیزی، از هر جایی!
(ببخشید اگه یکم بیش از حد عامیانه میشه این لحن!)

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

یک رابطه‌ی ارزشمند!

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۵۶ ق.ظ

به نام خداوند زیبایی‌ها


راست گفته‌اند که تجربیات گذشته، بهترین معلمان آدمی در طول زندگی پر افت و خیزاش هستند!

شاید درک این مسئله برای خیلی از جوان‌های این دوره و زمانه (که از بد یا خوب روزگار، من هم یکی از آن‌ها به حساب می‌آیم) مگر در زمان وقوع حوادثی که به قول معروف چشمشان را حسابی بازِ باز می‌کند، میسر نباشد!

عجیب است که علارغم همه‌ی تاکیدی که همه‌ی پدران و مادرانمان بر تربیت صحیح و از آب و گل درآوردنمان دارند، تقریبا هیچ‌گاه، هیچ‌کس به وضوح، صادقانه و با مهری مثال‌زدنی، از این حقیقت بزرگ، چیزی برای‌مان نمی‌گوید! (البته تاکید بیهوده‌ی من بر لفظ «هیچ‌کس»، صرفا برای رساندن عمق فاجعه است؛ وگرنه هستند کسانی که جوان بیست‌ساله‌ای را با تجربیات یک انسان چهل ساله تحویل اجتماع می‌دهند!)


همه‌ی این‌ها را گفتم تا از چیزی که برای خودم هنوز از تازگی برخوردار است، بنویسم! از چیزی که متاسفانه در همان لحظه‌های شاید کمی دلهره‌آور، به آن رسیدم!


از ارزشمندی یک رابطه!


داستان شاید از زمانی شروع شد که رسما به عنوان یک دانشجو، رفتارم و حتی احساساتم رنگ و بوی تازه‌ای گرفت!

صحبت ازینکه تا پیش از آن، به چشم من، چه چیزی معیار ارزشمندی یک رابطه (به هر شکل و نوعی و تحت هر عنوانی) بوده است، ازین جهت که حافظه‌ام به خوبی یاری‌ام نمی‌کند، شاید کار بیهوده‌ای باشد! اما شاید ذکر این نکته لازم باشد که هرچند هیچ‌گاه نگاهی دنیوی به یک رابطه نداشته‌ام ( و هنوز هم ندارم)، اما، چندان اعتقادی هم به وجود یک رابطه‌ی پایدار با گروهی خاص (در فاجعه‌بار‌ترین حالت ممکن، البته) نداشته‌ام!

این عقیده بیشتر از آن‌جا نشئت گرفته بود که شاید دست‌یابی به بسیاری از خواسته‌هایم بدون کوچکترین احتیاجی به کمک غیر، حتی بعضا اعضای خانواده، این دید را در من نهادینه کرده بود که عدم نیاز و وابستگیِ ارتباطی به دیگران برای تمامی دوران‌ها و در هر شرایطی پاسخگو است!

اما این داستان ادامه یافت تا در محیط تازه‌ای تحت عنوان دانشگاه، طعمِ ارتباطاتی تازه را چشیدم! دیدن رفتارهای محبت‌آمیز از سوی عده‌ای عزیز، باعث شد تا به فکر تجدید نظر در ارزش‌هایی باشم که سالیان سال با آن‌ها زندگی کرده بودم! (فی‌الواقع باید ابتدا به آن می‌رسیدم که اصلا ارتباط، به آن شکل که دیگران ضروری‌اش می‌دانند، برای من تا چه حد ضرورت دارد و بعد در باب ارزشمندی‌اش غور می‌کردم.)

این‌جا، محبت‌های بی‌قید و شرط، تحمل بدخلقی‌ها، فداکاری‌های دوستان، حال و احوال‌پرسی‌‌های ساده اما عمیق و صادقانه در کنار یکی دو شکست (هرچند که کسبِ تجربه، نام برازنده‌تری است) در نحوه‌ی ارتباط با اطرافیان، همه و همه، سبب شد تا به این بیاندیشم که چه چیزی انسان‌ها را وا می‌دارد تا رنج را به قیمت آسایش اطرافیان‌شان تحمل کنند و از خود بگذرند تا حتی برای ثانیه‌ای هم که شده، دوستان‌شان احساس آرامش کنند! و به بیانی دیگر، آن رابطه به یک رابطه‌ی ارزشمند مبدل گردد!


آنچه من به آن رسیده‌ام شاید بسیار ساده و پیش‌پا‌افتاده و به عقیده‌ی بعضی، نامفهوم یا حتی بی‌ارتباط جلوه کند اما هرچه که باشد، برداشت من «تاکنون» این‌گونه بوده است. (قطعا ذهن آدمی دائما دستخوش تغییر است- در این بین، ذهن من، اندکی بیشتر از حد نرمال)


«آرامش»


آن چیزی که برای‌اش این همه آسمان و ریسمان می‌بافم، آرامش است!

و منطقش بسیار ساده است! با در نظر گرفتن این نکته که هیچ منطقی برای توصیف کردن چیستی آن وجود ندارد! چیزی است که از درونت می‌جوشد! یا کاری که انجام می‌دهی به تو آرامش می‌دهد یا تو را می‌آزارد! به همین سادگی (که سادگی غایت کمال است(!).)

اینگونه است که عده‌ای، آرامش را در خدمت به مردم، عده‌ای در فداکاری برای دوستان و عده‌ای هم در چیزهای نظیر کسب جاه و مقام از طریق همین ارتباطات، می‌یابند‌اش! و بدین نحو، ارزش ارتباطات روزمره‌ی خود را درمی‌یابند.

به زبانی دیگر، بهتر آن است که رفتاری را بروز دهیم که ما را سرشار از آرامش می‌کند!


واقفم که شاید هر رفتاری پسندیده نباشد؛ این آرامش با مجموعه‌ای از شرایط و باورها، عمق و معنا می‌یابد؛ که توضیح آن از حوصله‌ی این سطور خارج است! اما شاید شخصی‌سازی این مهم در نظر خود، کاری بس ارزنده‌تر از توضیح دادن آن باشد!


خلاصه آنکه، چندین سال تجربه‌ی تلخ و شیرین به من فهماند که انسان‌ها هرچقدر هم که از آسایش برخوردار باشند، باز چیزی هست که کمبودش احساس می‌شود و آن چیزی نیست جز آرامش! و در بعد روابط با دیگران، باز هم این آرامش و لمس آن سرنوشت‌ساز است! و اگر سعی کنیم که -تحت شرایطی که به شدت به دیگر ارزش‌های شخصی‌مان بستگی دارد- به گونه‌ای رفتار کنیم که همواره از ارتباطمان با دیگران احساس آرامش کنیم، شاید خیلی از دغدغه‌های روحی که امروزه با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنیم، به راحتی رفع شوند!


(ذکر این نکته خالی از لطف نیست که ارتباط یک امر دو سویه است و ارتباطی سالم خواهد بود که طبق صحبت‌های بالا، هر دو شخص در آن احساس آرامش کنند! فلذا رفتاری که برای من پسندیده و توام با آرامش خیال است، نمی‌تواند لزوما برای شخص روبرو چین ثمره‌ای در پی داشته باشد! این‌جاست که فاکتور‌های چون درک متقابل و قضاوت نکردن شخص روبرو در کنار از خودگذشتگی، می‌تواند به هرچه سالم‌تر و ارزشمندتر شدن یک رابطه کمک کند!)


و بدین‌ ترتیب شاید بتوان عیار بسیاری از ارتباط‌های روزانه‌ خود را سنجید و در بعضی رفتارها، تجدید نظر کرد تا زندگی بهتری عایدمان شود!






۹۷/۰۶/۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
آسمان‌آبی

نظرات  (۵)

فکر میکردم بی توجهی اونو به من نزدیک میکنه ولی اشتباه بود...به خاطر غرورم ازش دور شدم و از دستش دادم
سلام 
چطور افرادی که عاشق واقعی هستند و خیلی سختی میکشن در اون رابطه اما بازهم عاشق رابطه خودشون هستند و با اینکه آرامش ندارن اما بازهم رابطه شون  رو دوست دارن و هنوز هم عاشق طرف مقابل میمونن(درصورتیکه طرف مقابل در بدترین شرایط قرارشون داده و توجهی نداره)؟
پاسخ:
سلام
اتفاقا برعکس، به نظرم کسی که واقعا طعم عشق رو چشیده باشه، آرامشی رو تجربه کرده که در کنارش هر سختی رو می‌پذیره!
اساسا سختی و آرامش دو موضوع کاملا مخالف هم نیستند! یه جورایی میتونن در کنار هم قرار بگیرند در آن واحد!
امیدوارم متوجه منظورم شده باشین چون واقعا باید تجربش کرد و اصلا اینجوری قابل توصیف نیست!
۱۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۸ چند پیشنهاد
سلام 
1_کاش امکان پاسخ به نظرات یا لایک وجود داشت
2_بهتره بعضی موقعه ها هم زنگ تفریح باشه یا یه چالش یا در مورد موضوعات هیجان انگیز 
3_از اینکه وقت میذارین و متن های خوب مینویسین ممنون چون با خیلی از وبلاگ ها فرق داره
4_اگر خیلی کم زیر عکستون از خودتون نوشته بودین بهتر بود(البته امیدوارم سوتفاهم نشه منظو م فقط یه بیوگرافی کوچیکه)
پاسخ:
سلام
مرسی بابت پیشنهادهای خوبت!
حتما سعی می‌کنم یه فکری به حالشون کنم!
موفق باشی :)
تقسیم بندی روابط خود با دیگران . ان هم به دو دسته روابطی که ارامش به همراه دارند و روابطی که شما را می ازارند مثل تقسیم بندی رنگ ها به دو دسته خاکستری و سفید هست. در واقع این دو در رابطه با ارتباط مثل دو سر یک طیف هستند که ما در بینشان در چرخشیم . هیچ رابطه ای  ارامش مطلق نیست . بعضی روابط در این طیف به سمت ازاردهنده نزدیک اند و بعضی به سمت ارامش دهنده اما حتی در ارامش دهنده ترین روابط ممکن هم بخش ازار دهنده وجود دارد . 
نکته ۲. در حقیقت ادمی که  به عقایدش ایمان قلبی و کامل داره ادمی هست که از بحث کردن ابای نداره.این بهونه که من توضیحی برای شخصی ندارم چون به این مسئله اعتقاد قلبی دارم راه فراری هست از پذیرفتن عقیده ای که نقایصی داره در خودش!
نکته ۳. اصولا هدف از انتقاد تغییر یک رفتار به خصوص یا تلاش برای بهترشدنه . بهتره فقط گاهی اوقات خودمونو اینقد دست بالا فرض نکنیم و از روی ظاهر ادما قضاوت نکنیم که بهتر از بقیه از زندگی سر در میاریم برای ادمی که خودش تاکید برقضاوت نشدن داره....
پاسخ:
:) you're all the way right 
۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۳۴ دختر∞عاشق مامانش
خیلی ببخشید بابت این لحنم.واقعا معذرت میخام بعضی جاها از لفظ تو استفاده کردم فقط به خاطر صمیمی جلوه دادن متنه...به خوبی خودتون ببخشید دیگه...
اصلا خوب نیست اینهمه در مقابل بقیه افراد از خودتون تعریف میکنین(در تمامی دست نوشته هاتون اشاره ای دارین به اینکه بیشتر از سنتون میدونین) به نظرم بهتره فروتنی پیشه کنید و از بقیه هم مطالبی یاد بگیرین البته نمیدونم در دنیای حقیقی رفتارتون چطوره اما در کل اگه اینطوری پیش برین باعث میشین حس حسادت دشمن هایی که نمیشناسین یا میشناسین تحریک شه و خطر آفرین باشه بهتره بی سروصدا به موفقیت رسید و وقتی موفق شدیم اگر دوست داشتیم بگیم(که درواقع انسان همواره به مرحله بعد فک میکنه و هیچ پایانی وجود نداره)+نگی نگفتم که الان میگم←خیلیا منتظرن زمین بخوری مواظب باش همه قدرت ها زور و بازو نیست میتونن با یه قدرت های دیگه زمین بزننت( بی سروصدا پیشرفت کن)تو زیر ذره بینی

چون خیلی دیدم افکارت بهم نزدیکه واقعا از ته دلم این تجربه ارزشمند رو دراختیارت گذاشتم یه روزی میبینی چشمات هم بهت دروغ میگفتن...

درضمن نگو که جوان بیست ساله اندازه چهل ساله و از این حرفا
«سن فقط گردش زمین به دور خورشیده»درک و فهم هر انسانی فرق داره مثل اثرانگشت سعی نکن با حرفات قانع کنی اونارو  هر کاری کنی نمیفهمن چون بعضی حرفا فقط سایز بعضی ذهناست(اینو در رابطه با دستنوشته قبلی و نظرات کاربر ها میگم) 

میخاستم به صورت خصوصی ارسال کنم اما ترجیح دادم بقیه هم بخونن ( تجربه من واقع درسته چون با تک تک سلولای بدنم تجربش کردم)تا استفاده کنن و اگر توهین کردم نا خواسته معذرت میخام من فقط قصد خیر داشتم و فقط نظرم رو گفتم
پاسخ:

سلام


ممنونم بابت نصیحت دلسوزانه‌ات! هر چند حرفی که میزنی رو بارها و بارها از خیلی ها شنیدم اما هیچ اعتنایی به این حرف‌ها ندارم!


نمیدونم این تهش به کجا ختم میشه! خوب یا بد! مهم نیست! تنها چیزی که مهمه، یک انسان و تمام ذهنش با تمامی ارزشی هست که واسه خودش قائله!


قبول دارم که توی تمام متن‌هام از خودم میگم! چون اینجا من مینویسم! اما من میگم! هیچ اجباری در قبول حرف‌های من نیست! شاید یکی از چیزهایی که خیلی اذیت کنه، تکرر «من» توی نوشته ها باشه! بارها خواستم جاش از واژه‌ای مثل «بنده» استفاده کنم اما منصرف شدم چون اونجوری اصالت متن از دست میره و دیگه این من نیستم که مینویسم! اون میشه نوشته‌های آدمی که خودشو همیشه‌ی همیشه از دریچه‌ی چشم بقیه میبینه!


در باب دشمنی و این حرفا، هرچند هستند به ظاهر دوستانی که لطف محنت بارشون بعضا شامل حالم شده اما واقعا از این واهمه‌ای ندارم! «کاش یادمون بمونه که اگر خدا نخواد، برگ از درخت نمیوفته»! این یه کلیشه‌ی قشنگه که من زندگی‌اش میکنم!


در مورد یاد گرفتن از دیگران، لزوما قرار نیست ادم چیزهایی که از دیگران یاذ میگیره رو جار بزنه! برخلاف اون تصور باطلی که تقریبا 90% اطرافیان دارن، من حتی میدونم از فلان شخص، چه چیزی یاد گرفتم! یه دایرکتوری بزرگ از پسر خاله دوساله‌ام بگیر تا دایی ‌50 ساله‌ام! چجوری میشه گفت آدمی که حتی میدونه از کی، چی یاد گرفته، اینقدر خودبزرگ‌بین باشه!


در باب سن، باید بگم که خواننده هیچ وقت نمیتونه اونچه که یک نویسنده در ذهن داشته رو کامل متوجه بشه! همونطور که یک نویسنده نمیتونه واسه به کار گرفتن تک تک واژه هاش، پاورقی اضافه کنه! (ضمن اینکه من اصلا خودم رو نویسنده نمیدونم و جسارتی به این هنر شریف نمیکنم) وقتی میگم یه جوون بیست ساله که قد یه ادم چهل ساله میفهمه، دقیقا دارم میگم که سن فقط و فقط یه قرارداد بین ادم‌هاست! و هیچ ارزش خاص دیگه ای نداره!


نکته‌ی دیگه که شاید بگمش بد نباشه، اینه که تقریبا به این رسیدم که نباید واسه قانع کردن دیگران نوشت! و من این کارو انجام نمیدم! بیشتر ازین فکر نمیکنم توضیحی لازم باشه در این زمینه!


نکته‌ی دیگه ای که باید بگم، برخلاف اونچه همه قضاوت میکنن(که صد البته با اغوش باز میپذیرم و قطعا مد نظر قرار میدم و در عین حال، نمیذارم روی ذهنیتم تاثیر بذاره- توضیح این جمع اضداد بمونه واسه بعد)، من از انتقاد خوشم میاد! آدم‌های زیادی از من انتقاد میکنن و این بهترین لطفی هست که در حقم میکنن پس اصولا نیازی به عذرخواهی نیست!


اوه، چقدر حرف زدم! هرچند شاید لازم بود ولی به هر حال، به نظرم توضیح اضافه کار مزخرفیه! میدونی، آدمی که به چیزی عمیقا باور داره، هیچ وقت واسه اثباتش به دیگران وارد بحث نمیشه! مگر به دلیلی مهم!


راستی، خوش حال میشم مخاطبم رو درست و درمون بشناسم!  

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی